تبليغاتX
*برف قشنگه*

*برف قشنگه*

www.barfi91.blogfa.com

جنگ با ماساژت ها و کشته شدن کورش کبیر

نبرد كورش كبير با ماساژتها و كشته شدن كورش كبير (530 ق.م)

پس از تسلط كورش بر فينيقيه و بابل، او خواست ماساژتها را هم مطيع شاهنشاهي ايران كند. ماساژتها چنان كه هردودت مي نويسد: مردمي بودند كه در خشونت و تندخويي معروف بودند. با اين حال هردودت از آنها به عنواني ملتي شجاع و بزرگ ياد مي كند . آنها در اطراف رود سيحون (ماوراالنهر) زندگي مي كردند. بغضي ها اين مردم را سكايي مي دانند . انگيزه لشگركشي كورش به شمال شرقي ايران متعدد است. براي نمونه مي گويند كه كورش ابتدا به ملكه ماساژتها كه بيوه پادشاه آنها بود ، پيشنهاد اتحاد داد ، اما ملكه ماساژتها از آن بيم داشت كه كشورش در دست شاهي كه تمام منطقه را تسخير كرده بود، گرفتار شود. در نتيجه پيشنهاد كورش را رد كرد. اما كورش با رهمايي بزرگان و درباريان خود و با ترفندهاي ويژه اي به كشور آنها حمله مي كند و سربازان هخامنشي موفق مي شوند پسر ملكه ماساژتها را اسير كنند. ملكه تز ترفند كورش بسيار ناراحت مي شود و با باقي مانده سپاهيان خود به ايرانيان حمله مي كند. در اين نبرد كورش پس از 28 سال پادشاهي كشته مي شود و سپاه ايران شكست مي خورد . اين رويداد در سال 530 ق.م واقع شد. البته كورش توانست به اعماق قلمروي سكاها نفذ كندو از آمو دريا هم بگذرد ولي بخت با او يار نبود . برابر نوشته هاي هردودت كورش قبل از جنگ با ماساژتها در خواب ديده بود كه داريوش پسر بزرگ هيشتاسب (ويشتاسب) بر روي دو شانه اش پرهايي دارد كه با يكي آسيا را پوشانده و با ديگري بر اروپا سايه افكنده است. داريوش در آن زمان تنها بيست سال داشت و در پارس بود، كورش از ديدن اين خواب بسيار هراسان شد و انديشيد كه شاهزاده جوان در فكر فرو ريختن شهرياري او است. بنابراين دستور داد كه داريوش را از پارس به نزد او بياورند. آنگاه كورش به نگراني مهم تر خود كه جنگ با ماساژتها بود برگشت، اما متاسفانه در نبردي كه روي داد كشته شد ملكه ماساژتها به انتقام خون پسرش سر قهرمان پارسي را در خون غوطه داد و فرياد بر آورد «من تو را از خون سيراب خواهم كرد» اما كالبد پادشاه خواه سپاهيانش آن را به زور گرفتند يا ماساژتها به ميل خود آن را پس دادند در دست دشمن نماند.

پس از كشته شدن كورش در جنگ پيكر او را به احترام به پارس منتقل كردند و با آيين ويژه نظامي و درباري در محل پاسارگاد كنوني به خاك سپردند. رهبر و گرداننده اصلي آئين خاكسپاري كورش ، داريوش بود كه سخنراني مفصلي در مورد جنگها و خصوصيات اخلاقي خوب كورش و كارهاي نيك او ايراد كرد. به هر حال سرانجام هر كس مرگ است و شكست كورش در واپسين جنگ اگر چه بسيار سخت بود ولي اهميت جنداني نداشت چون شاهنشاهي هخامنشي همچنان به حيات خود ادامه داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:8  توسط اشکان  | 

جنگ بابل

جنگ بابل نبرد كورش كبير و نبونيد پادشاه بابل    (539 ق.م)

در حالي كه هارپاگ ، فرمانده سپاه پارسي ، آسياي صغير و جزاير يوناني نشين غرب ايران را -در پي فتح ليديه- مطيع پادشاه پارسي مي كرد . كورش با احساس خطر از ناحيه آسياي مركزي ، به سوي مشرق رفت تا با مردمان آن ديار كه پيش از اين از پادشاه ماد تبعيت مي كردند و با سقوط ماد ، بر وي شوريده بودند ، نبرد كند . برخوردهايي كه بين سالهاي 539 تا 545 ق.م ميان كورش و قبايل اين منطقه رخ داد ، مبهم و اندك گزارش شده است . سكوت هردودت درباره برخوردهاي كورش در اين منطقه بر ابهام موجود افزوده است . پادشاه پارسي ، در اين شش سال سرزمين هاي كرانه درياي خزر تا هند را تابع ايران كرد . در اين نبردها ، شهر بلخ (باكتريا) فتح شد و فرمانروايان مرو (مرگيانا) و سمرقند (سغديانا) خراجگزار ايران شدند. كورش تا كناره رودخانه سير دريا (باكسارتس) پيش رفت و استحكاماتي در آن جا بنا كرد كه تا زمان اسكندر باقي ماند. وي اقوام سكاها را مطيع كرد و جنوب شرقي فلات ايران ، ناحيه سيستان و مكران را تصرف كرد . به اين ترتيب مرزهاي غرب به درياي مديترانه و در شرق به حدود هند رسيد و بزرگترين امپراطوري جهان باستان متولد شد با فتح نواحي شرقي و شمال غربي ، تنها رقيب باقي مانده ، پادشاهي كهن بابل بود . بابل پس از سقوط آشور و در سايه آرامشي كه در منطقه بين النهرين حاكم شده بود ، با شكوه باستاني اش رخ مي نمود . رونق دوباره شهر ، استحكامي شكست ناپذير را در دل مردمان و حاكمانش تداعي مي كرد. نبونيد ، پادشاه بابل تمام وقت خود را صرف گردآوري تنديس خدايان باستاني و بازسازي معابد آنها مي كرد ، هزينه اين كارها با وضع ماليات هاي سنگين تامين مي شد . بي اعتنايي نبونيد به مردوك خداي بابلي (شاه خدايان) و ارج نهادن خدايان شهرهاي ديگر باعث رنجش مردمان بابل از او شد. او مجسمه خداي اور را به بابل آورد و ستود.

اين رنجش را مي توان در گزارش حكاكي شده بر استوانه كورش كه پس از فتح بابل نگاشته شده مشاهده كرد ، در اين متن ، نبونيد ، پادشاهي بي دين معرفي شده كه مردوك ، شاه خدايان را فراموشي سپرد . نبونيد ،‌ مقارن با قدرت يابي كورش در ايران ، زمام امور بابل را به پسرش باشصر (بالتزار) سپرد و خود به مدت هفت سال ، پايتخت را ترك كرد ، اما يك سال پيش از سقوط بابل ، خطر پارسيان را دريافته بود . در سالنامه بابلي –كه يكي از منابع تاريخي اين دوران است- به تدابيري اشاره شده كه نبونيد براي محافظت از مجسمه خدايان در برابر هجوم پارسيان به كار بسته بود . فتح بابل براي پارسيان كار دشواري نبود ، نارضايتي مردم از پادشاه موجب شده بود كه پارسيان حاميان فراواني در شهر بيابند . مطابق گزارش سالنامه بابلي و استوانه كورش ، پادشاه پارس با اشره و راهنمايي مردوك (شاه خدايان) به بابل آمده بود تا مردم را از دست پادشاه ظالم برهاند . گزارش مورخان يوناني در باره رغبت بابليان به سقوط حكومت نبونيد و استقبال از فاتح پارسي ، با گزارشهاي بابلي هماهنگي دارد. با حركت كورش به سمت بابل ، گبرياس سردار ناراضي بابلي ميان رئد زاب و دياله (احتمالاً سرزميني به نام گوتيوم) با سربازاني تازه نفس ،به پادشاه هخامنشي پيوست و بر نيروي سپاه ايران افزود. به رغم آنكه بابليان و يهوديان از فتح آسان بابل به وسيله «نجات بخش» خبر مي دهند، اما پيگيري حوادث، نشان مي دهد كه فتح سرمين هاي تحت حاكميت پادشاه بابل از يك سال پيش از سقوط بابل آغاز شده بود و فتح نهايي بابل با حركت كورش به ياري گبرياس رغم خورد. كورش با سپاهيانش ابتدا در نبرد سختي به نام آپيس ، سپاه بابل به فرماندهي بلشصر را شكست داد. نبونيد و پسرش با دادن تلفات بسيار ، عقب نشيني كردند. پس از نبرد آپيس، ابتدا سهر سيبار فتح شدو سپس در نبردي كوچك بيرون دروازه هاي بابل ، پيروزي دگري نسيب كورش شد. در پي اين شكست نبونيد و پسرش به داخل برج و باروي شهر فرار كردند تا در آنجا از خود دفاع كنند. كورش هم با سپاهيانش در پي تعقيب آنها ، شهر را محاصره كرد. ديوارهاي مستحكم بابل ، روزني براي ورود باقي نمي گذلشتند و تنها مجراي موجود ، مسير آب فرات (يا يكي از شعبه هاي آن) بود كه از داخل شهر مي گذشت و البته به دقت هم كنترل مي شد. شهروندان بابلي به دو گروه اصلي تقسيم مي شدند: يهوديان كه از سالها پيش (در دوران بخت النصر) به اسيري از فلسطين به آن شهر آمده بودند و روزگار سختي را زير سلطه فرمانروايان بابلي سپري كرده بودند و طبق باورهاي ديني خود و براساس پيشگويي هاي تورات ، در انتظار يك منجي بودند تا آنان را از وضعيتي كه در آن بودند برهاند و به فلسطين برگرداند . گروه دوم بودند بابلياني بودند كه –همانطور كه اشاره شد-از سياست هاي نبونيد سخت رنجيده بودند . اين دو گروه انگيزه كافي براي خيانت به دشاه خود و استقبال از فاتح شهرشان را داشتند. همين انگيزه باعث شده بود كه در سقوط بابل با پارسيان همكاري كنند.

مطابق گزارش مفصل هردودت ، سپاه كورش توانست مسر رود فرات را –كه در فصل كم آبي بود- عوض كند و از مجراي رود وارد شهر شود و با غافلگير كردن سپاهيان بابلي ، قلعه ها و مراكز شهر را تصرف كرد و به اين ترتيب بابل در آخرين روزهاي سال 539 ق.م با كمترين در گيري فتح شد . نبونيد خودش را تسليم كرد ولي پسرش به اطاعت از كورش نبود در درگيري با پارسيان كشته شد. كورش با شكوه فراوان وارد شهر شد و مانند نبرد هاي ديگرش ، با مردم مغلوب، رفتاري نيكو داشت . شايد همدلي بابليان در اين فتح او را بيش از ديگر جنگهايش تحت تاًثير قرار داد ، زيرا پس از ورود به شهر ، به معبد بزرگ بابل رفت و در آنجا –مطابق رسم بابلي ها- تاج گزاري كرد . فاتح با نبونيد جوانمردانه رفتار كرد و هنگامي كه وي در سال 538 ق.م (يك سال پس از فتح بابل) درگذشت ، كورش در بابل عزاي ملي اعلام كرد و خود نيز در آن شركت كرد.

كورش در فتح بابل دو يادگار بزرگ از خود به جاي نهاد: يكي آزادي يهوديان و بازگشت آنان به فلسطين بود (كه به آن اشاره خواهد شد) و ديگري بيانيه اوست كه بر استوانه اي از گل پخته حك شده و داراي مطالب مهمي است . او در اين بيانيه كه به استوانه كورش (اين استوانه در موزه بريتانيا در انگليس نگه داري مي شود) مشهور است، ابتدا خود را معرفي كرده و سپس به شرح اقداماتش براي مردم بابل مي پردازد. در قسمتي از اين بيانيه  -كه به منشور ملل يا منشور كورش هم معروف است- آمده: «من كورش هستم، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانا، شاه سومر وآكد، شاه چهار منطقه جهان، پسر كمبوجيه شاه بزرگ، شاه انشان... زماني كه به صلح وارد بابل شدم و زماني كه در ميان سرور و شادي تخت فرامانروايي را در كاخ شاهزادگان برقرار كردم، آنگاه، مردوك، خداي بزرگ، قلب بزرگ بابليان را [مسخر من كرد] در حالي كه هر روز پرستش او را تداوم بخشيدم، سپاهيان بسيارم به صلح وارد بابل شدند، همه سومر و آكد را از هر نوع تهديدي حفظ كردم... خداياني را كه منزلگاهشان آنجا بود دوباره برگرداندم و براي آنها منزلگاهي جاودانه ساختم . همه مردم را يكجا فراهم آوردم و آنها را مجدداً در منزلگاهشان مستقر كردم و خدايان سومر وآكد را كه به رغم خداي خدايان  ، نبونيد به بابل برده بود ، آنها را در ميان شادي به دستور مردوك ، در معابدشان ، در منزلي كه دل را شاد مي كرد قرار دادم...» .

از متن استوانه بر مي آيد كه كورش خود را سامان دهنده نظم الي مي داند كه با بدعت هاي نبونيد بر هم ريخته و به اين ترتيب نخبگان محلي (به ويژه كاهنان) و عامه مردم را به را به خود جلب مي كند. از سوي ديگر در اين استوانه ، كورش خود را بازسازي كننده ساختمان هاي اداري و مذهبي –كه ويران يا متروك شده اند- معرفي مي كند. در حقيقت رفتار سياسي كورش در بابل به گونه اي است كه بابليان او را به منزله احيا كننده شكوه و قدرت بابل مي دانند و با او احساس الفت مي كنند. آنان كمبوجيه را (به مدت چند ماهي از فتح بابل) پادشاه بابل مي خواندند.

اشاره كورش به آشورباني پال به عنوان الگوي كارهاي خود كه در چند كتيبه مكشوف در بناهاي بابلي مشاهده شده ، بيانگر همين نكته است. فاتح پارسي ، بدون اينكه با اصل و منشا خود كمترين قطع ارتباطي كند ، بر آن بود كه وارث قدرت قديمي آشوري پنداشته شود . البته اين باور بابليان چندان دوام نداشت ، زيرا آنان كشور قديمي خود را جزء ضميمه شده امپراطوري جديد يافتند كه براي فرديت و استقلال بابل اعتباري قائل نبود. همين مساله باعث شد با گذشت چند سال ، بابليان (در زمان داريوش) دست به شورش بزنند . ستايش از كورش و سياست هاي مذهبي او ، تنها به استوانه و سالنامه بابلي منحصر نيست. بلكه او از سوي يهوديان هم به عنوان برگزيده يهوه (خداي يهود) معرفي شده است. فتح بابل سند آزادي يهوديان از تبعيد و اسارت بود. يهوديان با اجازه كورش به فلسطين بازگشتند و به آباداني شهر هاي خود پرداختند.حركت آنان از بابل در سال 537 ق.م صورت گرفت ، در اين سال، بيش از 40000 يهودي –كه در اسارت بابل بودند- به همراه غنيمت هاي گرانبهايي كه آشوريان از بيت المقدس غارت كرده بودند ، به ارض موعود بازگشتند. محبت كورش در حق اين قوم، از او در انديشه و متون ديني يهود شخصيتي تاريخي ساخت. يهوديان از كورش با لقب مسيح موعود و مرد خدا نام برده اند. كمك كورش به يهوديان تنها به بازگرداندن آنها به فلسطين ختم نمي شود، او دستور داد معبد بيت المقدس را كه بخت النصر تخريب كرده بود دوباره بسازند و هزينه آن را هم از خزانه دولتي تامين كنند. البته اختلاف يهوديان بر سر بازسازي معبد و درگيري آنها ، سبب شد كه كورش پس از سه سال فرمان خود را متوقف كند تا اختلاف ها برطرف شود. نام كورش چند بار در تورات آمده است ، در غزرا از عهد عتيق ، شخصيت و كارهاي او را اين چنين بازگو مي كند: «... خداوند روح كورش ، پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني نافذ كرد و آن را هم مرقوم داشت...

كورش پادشاه پارس چنين مي فرمايد: يهوه خداي آسمانها ، جميه ممالك زمين را به من داد و مرا امر فرموده است خانه براي او در اورشليم كه در يهوه است به پا كنيم... كورش پادشاه، ظرف هاي خانه خدا را نبوكدنصر آنها را از اورشليم آورده و در خانه خداوند خود گذاشته بود ، بيرون آورده و به ششبصر رئيس يهوديان مسترد داشت...» . در كتاب اشعياي نبي (پاره ديگري از تورات) درباره كورش آمده است: «خداوند به مسيح خويش ، يعني كورش ، آنكه دست راست اورا گرفتم تا به حضور وي امت ها را مغلوب سازم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم ، تا درها را مقابل وي مفتوح سازم و در دروازه هاي ديگر بسته نشود ،چنين مي گويد : كه من پيش روي تو خواهم خراميد و جاهاي ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهاي برنجين را شكسته ، پشت بندهاي آهنين را خواهم بريد و گنج هاي ظلمت و خزاين مخفي را به تو خواهم بخشيد تا بداني كه من، يهوه تو را به نام خواندم ، خداي اسرائيل مي باشم... [و درجاي ديگر آمده] كورش شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رساند» بدون شك تاثير كارهاي كورش براي يهوديان چنان عظيم و فراموشي نشدني بوده كه او را اين چنين ستوده اند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:1  توسط اشکان  | 

جنگ سارد نبرد كورش كبير هخامنشي با كرزوس پادشاه ليدي ( 547 ق . م )

كورش كه از مردم پارس بود و پس از پيروزي بر ماد در سال 550 ق . م لقب شاه پارس را برگزيد و حكومت هخامنشي را تأسيس كرد ، لقب جديد كورش ، در آغاز كارش ، براي او از جانب نبونيد پادشاه بابل تهديدي ايجاد نمي كرد ولي كرزوس ، پادشاه ليدي كه پس از آليات به قدرت رسيده بود ، به سرعت بر فتوحاتش در شرق مي افزود و صلحي را كه در زمان آليات ميان ليديه و ماد منعقد شده بود ، زير پا گذاشته بود . سقوط ماد به عنوان متحد پيشين ليدي ، بهانه خوبي براي حمله ي كرزوس به ايران بود . اما گسترش قدرت و نفوذ پارسيان ، بيش از هر چيز ليديه را براي دفع خطر احتمالي ايران ، به جنگ با كروش بر مي انگيخت . به اين ترتيب كرزوس مشغول گرداوري ساه براي حمله به كروش شد . وي كارگزاري ر ا با مبالغ هنگفتي روانه آسياي صغير كرد تا سربازان يوناني آن مناطق را به خدمت بگيرد ، اما او نزد كورش گريخت و وي را از خطري كه تهديدش مي كرد آگاه ساخت . به اين ترتيب كورش از يك سو و كرزوس از سوي ديگر با سپاهيان خود براي جنگ اماده شدند .

يونانيان قصه پرداز ، در باره اين جنگ افسانه هاي زيادي خلق كرده اند . مطابق گزارش مورخان يوناني ، كرزوس پيش از جنگ با كروش از پيش گويي معبد دلفي در يونان ، راهنمايي خواست . بر پاي همين داستان ها او نمايندگلن خود را نزد يكصد كاهن در معابد مختلف فرستاد تا آنها را بيازمايد و سپس پيش گويي معبد دلفي را كه در آزمون شاه موفق بود ، برگزيد. پيش گو در پاسخ به فرستاده كرزوس گفت اگر پادشاه وارد جنگ شود ، سرزميني را نابود خواهد كرد . كرزوس اين گفته را به فال نيك گرفت و به معناي قلبه بر سرزمين پارس پنداشت . وي بار ديگر از پيشگوي معبد دلفي استخواره خواست و گفت هر گاه قاطري بر مادها حاكم شود ، روزگار سختي بر اهالي ليديه پيش خواهد آمد . اين بار هم كرزوس پيش گويي كاهن معبد دلفي را به نفع خود تفسير كرد و با خود تصور كرد كه هرگز قاطري نمي تواند بر مردم ماد قلبه كند ، در نتيجه حاصل نبرذ با كورش را به فال نيك گرفت .

كورش با گذشتن از دجله سپاه خود را به سوي شمال بين النهرين پيش برد . براي فاتح جوان ، جنگ در چنين ميدان بزرگي آن هم با ملتي نو پا ، كار دشواري بود . پيش ا آن كه برخوردي بين دو سپاه رخ دهد كورش به پادشاه ليديه پيشنهاد صلح داد و قول داد اگر كرزوس از او اطاعت كند ، او هم او هم پادشاهي وي را بر ليديه تأييد كند . كرزوس اين پيشنهاد را رد كرد و در نخستين جنگ بر سله كورش پيروز شد . پس از اين پيروزي بين دو طرف پيمان ترك مخاصمه به مدت سه ماه بسته شد . نبرد ديگري در پتريه ، ميان دو پادشاه رخ داد كه بدون حاصل بود و در پي آن ، كرزوس به سرعت به سوي سارد عقب نشيني كرد و بيشتر ساهش را هم مرخص كرد ، به اين اميد كه با فرا رسيدن سرما و زمستان ، كورش از ادامه نبرد منصرف شود و به ايران باز گردد .

برخلاف پيش بيني كرزوس ، كورش به سرعت بسوي سارد حركت . كرزوس هم با عجله سپاهي فراهم كرد و به مقابله با كروش پرداخت ، اما اسبان ساردي از بوي شتران پارسي رم كردند و سواران خود را سرنگون نمودند ، زيرا آنان براي نخستين بار با سواره نظامي از شتران روبرو مي شدند. به اين ترتيب كرزوس در اين نبرد شكست خورد و به داخل شهر عقب نشيني كرد . كورش هم خود را به سارد رساند و پشت حصارهاي بلند و محكم شهر ، مستقر شد . اهالي سارد با اطمينان به استحكام موانع شهر و نيز با توجه به آذوقه موجود در انبارها ، به انتظار آمدن زمستان و بازگشت پارسيان نشسته بودند . فتح سارد از زبان مورخان يوناني ، با داستان سرايي همراه است ؛ از آنجايي كه ديوارهاي شهر سارد بلند و دست نيافتني بود ، كورش براي نخستين كسي كه بتواند به داخل شهر راه يابد جايزه تعيين كرد . محاصره طولاني شد و كسي نتوانست از ديوارها عبور كند، در حالي كه لشكريان پارسي پس از 14 روز محاصره بي نتيجه خسته و نااميد شده بودند ، اتفاق ساده اي همه چيز را دگرگون كرد . روي كلاه يكي از نگهبانان قلعه از سرش بيرون قلعه افتاد . سرباز براي برداشتن كلاه خود ، از مسيري كه سربازان پارسي نديده بودند و تقريباً مخفي بود ، پايين آمد و كلاهش را برداشت و به سادگي به بالاي ديوار بازگشت . چند سرباز پارسي كه پنهاني شاهد اين قضايا بودند از همان راه وارد قلعه شدند و دروازه ها  را به روي سپاه كورش باز كردند .

به اين ترتيب پارسيان وارد سارد شدند و به راحتي بر كرزوس غلبه كردند . نمي توان با قطعيت اين داستان را تأييد يا رد كرد ، ولي در اينكه شهر سارد توسط كورش و سپاهيانش فتح شد ترديدي نيست . درباره سرنوشت كرزوس هم داستانهايي نقل شده كه اغلب افسانه است.

طبق گزارش يونانيان ، پس از فتح سارد ، فاتح پارسي ، كرزوس را به همراه 14 نفر از درباريان بر انبوهي از هيزم قرار داد تا در آتش بسوزانند . در اين هنگام ، كرزوس فرياد زد و نام سولون! را به زبان آورد . كورش كنجكاو شد و از مترجمان خواست كه سخنان كرزوس را برايش بازگو كنند . كرزوس شرح  ديدار خود با سولون ، حكيم يوناني را نقل كرد . او در اين ديدار با اين حكيم ، پس از نشان دادن قدرت و شوكت خود به او ، از وي درباره خوشبخترين انسانس كه تاكنون ديده بود سؤال كرد و او هم ابتدا از چند يوناني گمنام كه زندگي معمولي و مرگ راحتي داشتند نام برد وسپس خوشبختي انسان ها را در چگونه زيستن و چگونه مردن آنها دانست . داستان ديدار كرزوس با سولون بدون شك بي اساس است . زيرا كرزوس در سال 560 ق . م بر تخت نشست حال آنكه سفر سولون به ليديه مربوط به سال هاي 583 تا 593 ق. م است . در اين هنگام شعله هاي آتش زبانه كشيده بود و با اين كه كورش فرمان داد آتش را خاموش كنند ، ديگر دير شده بود . ناگهان باران سيل آسايي از آسمان باريدن گرفت و شعله هاي آتش را خاموش كرد . به اعتقاد يونانيان ، كرزوس از آپولون ، خداي باران ، ياري خواست و هدايايي را كه در گذشته به پيشگاه او فرستاده شده بود يادآور شد ، او هم اران شديدي فرو فرستاد تا كرزوس را نجات دهد . پس از آن هم ، كورش زندگي شاهانه اي براي كرزوس فراهم كرد و او را در زمره مشاوران خود پذيرفت . بخش آخر اين گزارش كه گواهي بر برخورد كورش با كرزوس است ، تنها بخشي است كه همه راويان و الواح تاريخي يكسان نقل كرده اند . قسمت نخست گزارش كه شرح آتش زدن كرزوس را نقل مي كند ، بدون شك بي اساس است زيرا كورش به گزارش منابع تاريخي ، با همه دشمنان و مغلوبان به نيكي رفتار ميكرده است . همچنين آتش نزد ايرانيان بسيار مقدس بوده و هرگز زنده يا مرده هيچ انساني را در آن نمي افكندند . اما ممكن است اين گزارش ناشي از رفتار كرزوس باشد ؛ همانطوري كه پادشاه آشور پس از شكست ماد و بابل خود را در آتش سوزاند تا اسير دشمن نشود ، ممكن است كرزوس هم به تصميم خود در آتش رفته باشد تا بميرو و اسير نشود ، ولي كورش به موقع رسيد و مطابق رفتار هميشگي اش او را از كام مرگ نجات داد . با شكست كرزوس و فتح ليديه ، براي نخستيت بار در تاريخ ، ايرانيان و يونانيان با يكديگر همسايه شدند ، اين اتفاق ، سرآغاز حوادث و جنگهاي بسياري شد كه تا قرنها ادامه يافت . اقوام يوناني و ديگر مردمان جزاير آسياي صغير تا پيش از اين خراج گزار يا متحد ليديه بودند ، پس از شكست كرزوس ، به كورش پيشنهاد صلح دادند ، كورش كه پيش از جنگ با ليديه اين پيشنهاد را داده بود و با پاسخ منفي آنها مواجه شده بود ، اين بار پيشنهاد آنها را رد كرد . به روايت هردودت ، در پاسخ به فرستاده آنان داستان زير را نقل كرد : « ني زني به دريا نزديك شد و ديد كه ماهيهاي زيبا در آب شنا ميكنند ، پيش خود گفت اگر من ني بزنم اين ماهي ها به خشكي خواهند آمد . بعد نشست و هرچه ني زد ، ماهيها به ساحل نيامدند . پس توري برداشت و به دريا افكند و ماهيهاي بسياري به دام افتادند . هنگامي كه ماهيا در تور بالا و پايين مي پريدند ، ني زن به آنها گفت : حالا بيهوده ميرقصيد ، بايد آنوقت كه من ني ميزدم مي رقصيديد ». مردمان اين مناطق ، پس از ناميدي از كورش ، به سراغ اسپارتيا رفتند و از آنان در مقابل كورشياري خواستند . اسپارت هم نماينده اي به سارد فرستاد و براي كورش پيغام گذاشت كه اگر مستعمرات يوناني را بيازارد ، اسپلرد تحمل نخواهد كرد . كورش پاسخ قاطعي براي آنان فرستاد و آنها را از دخالت در امور جزاير اين منطقه بر حذر داشت . تلاشهاي كورش در مرزهاي غربي ايران ، و نبردهايي كه به فرماندهي هارپاك در آسياي صغير رخ داد ، سبب شد كه تا سال 545 ق. م تقريباً تمام اين مناطق مطيع كورش شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:5  توسط اشکان  | 

بعد از مدتها سلام

دیگه امتحانات نهایی سال سوم و کنکور پیش دانشگاهی هم که تموم شد و ما بلاخره دانشجو شدیم و حالا دیگه می خام دوباره وبلاگو را بندازم . سال سوم که بودم در نمایشگاه کتاب کتابی گرفتم به نام «جنگهای بزرگ تاریخ ایران» و می خام مطالب این کتابو تو پستهام بذارم و حالا دیگخ بریم سر اصل مطلب :

نبرد هوخشتره پادشاه ماد با آشور  ( 606 قبل از ميلاد)

 

پس از كشته شدن فرورتيش ، هوخشتره (كياكسار) كه مديري قابل و سرداري فاتح بود به پادشاهي ماد رسيد . شكستي كه يه قيمت جان سلف وي تمام شده بود به او آموخت كه سربازاني را كه رؤساي زمين دار جمع آوري مي كنند هرگز از عهده سپاهيان منظم بر نمي آيند ، از اين رو بر آن شد تا سپاهي از روي نمونه سپاه آشور تشكيل دهد . وي پيادگاني داشت كه هر يك به كمان ، شمشير و يك يا چند زوبين مسلح بودند . سواران وي در سايه پرورش اسب كه در ميان مادها رايج بود ، بيش از سواره نظام دشمن بود . لشكرياني كه به تير و كمان مسلح بودند از كودكي آموخته بودند در همه شرايط در حمله و عقب نشيني تيراندازي كنند – فنوني كه هميشه سپاهيان مادي – پارسي بكار مي بستند و گاه لژيون هاي رومي را مي شكستند .

هوخشتره سپاهيانش را با سخت در ايستادن در برابر آشوريان آزموده مي كرد . اين سياست درنگ و معطلي ، سرانجام آن فرصت مناسب را كه پادشاه به دنبالش بود پيش آورد و سپاهيان وي بر سرداران آشورباني پال پيروز آمدند . هوخشتره به آشور تاخت و نينوا را حصار گرفت .

دور گرفتن نينوا تنها محاصره و پژواكي بود كه به روايت ناحوم و از طريق تورات به ما رسيد . شايد اگر هوخشتره را فوراً به كشورش كه موردتاخت و تاز اسكيتها (سكاها) قرار گرفته بود . فرا نمي خواندند ، وي مي توانست با ادامه محاصره نينوا و قحطي افكندن در شهر ، موفق به گشودن آن گردد .

اسكيتها با گذشتن از قفقاز از طريق گذرگاه دربند به آذربايجان تاخته بودند . پادشاه ماد در شمال درياچه اروميه به مقابله آنها شتافت ، اما از آنها شكست خورد ، و ناگذير به شرايط فاتحان تن داد. (633 ق . م) اسكيتها تا كنار درياي مديترانه رسيده بودند و چنانچه ارمياي نبي گواهي ميدهد ، قلاع و استحكاماتي وجود نداشت تا در برابر اين سيل ويرانگر در ايستد . اين وحشت هنگامي به پايان آمد كه هوختشتره به حيله توانست بر آنان غالب آيد . وي ، مادي يس ، پادشاه اسكيتها و فراماندهان ساهش را به ضيافتي فرا خواند ، در مهماني آنها را از باده مست كرد و سپس همه را در مستي به هلاكت رساند.

اسيكيتها كه بي سردار مانده بودند ، به رغم مقاومت سرسختانه اي كه كرده بودند ، سرانجام در سال 615 قبل از ميلاد مغلوب و منهزم شدند و پس از بيست و هشت سال نواحي شمالي عاقبت از آن جا بيرون رانده شدند.

آشور باني پال حاكم بابل حدود سال 625 قبل از ميلاد در گذشت . در ايام فرمانروايي او ساراكس نبوپلسر حاكم بابل بر عليه او قيام كرد و خود را شاه خواند . وي نخست عليه مهاجمان ناشناخته اي كه از دهانه هاي دجله و فرات مب آمدند لشكر كشيد ، اما بعداً ماديها را به ياري خويش طلبيد و هوخشتره به او پيوست . نينوا در محاصره افتاد و هنگامي كه پادشاه آشور مقاومت را بيهوده ديد ، خرمني از آتش فراهم آورد و خود و خانوادش را در آن افكند و به هلاكت رساند . پايتخت آشور در سال 606 پيش از ميلاد به اشغال سپاه ماد و بابل در آمد و با خاك يكسان گرديد و چنانچه از لوح استوانه اي نبونيد بر مي آيد ديگر شهرها و معابدي كه نبوپلسر را ياري نكردند به سر نوشت پايتخت آشور گرفتار آمدند.

از اين پس مادها بر بخش بزرگي از آسياي غربي فرامانروايي يافتند.

از كتاب جنگهاي بزرگ تاريخ ايران –سعيد پرهيزگاري-انتشارات كمال انديشه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:10  توسط اشکان  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:42  توسط اشکان  | 

سلام

مهر بفزاي  اي  نكار مهرجوي  مهربان  :

 

نياكان  ما بر اين  باور بودند كه « شادي »‌ افريده اي  نيك و اهورايي  است. در بي اين باور و آرمان، ايرانيان  براي  شادي  و سر شاري  بخشيدن  به كيتي  و كشور و مردم و براي  خشنودي  بروردكارشان ، هر چند كاهي به جشني ، زندكي را به نيكويي  و نيايش  مي آراستند ، آن سان كه داريوش هخامنشي به ستايش خدايش مي ايستد:

بزرگ  است خداوند/ كه اين زمين را آفريد/ كه آن آسمان را آفريد/ كه مردم (انسان) را آفريد/ و براي مردم شادي را آفريد.

در ميان جشنهاي بيشمار ايرانيان دو جشن از همه برتر بود: نوروز و مهركان.

مهركان جشن سال نو بود و سال ايرانيان در روزكاري با باييز و جشن مهركتن اغاز مي شد و ايرانيان را باور اين بود كه در جنين روزي ، در آن سر آغاز ها، نياي اساطيري شان، اژدهاي كيهاني (آژي دهاك ) را سينه بر دريد و باران بر زمين تشنه ببارانيد و كيتي را به سرشاري و فراواني بسباريد.

واژه ي جشن ژ(jashn'yashn) در فرهنگ واژه هاي اوستايي ، با واژه ي «يسنا» خويشاوند و برابر است ويسنا، ستايش و نيايش خداوند باشد و جشن كونه اي برستش خداوند است كه با سرور و شادي ، همراه و همباز مي شود و ايرانيان با جشن نوروز در آغاز بهار و جشن مهركان در آغاز خزان ، به هستي و خداوند آن سباس و ارج مي نهادند و سالي نيكو ، بر از باران و آفتاب و روشنايي را خواهان بودند. سالي كه كشور از دروغ و دشمن و تنك سالي و مرگ تهي باشد .

با بربايي جشن مهركان كه جشن خرمن و دهقانان هم بود ، ايرانيان با آتش افروزي هاي خود فرشته ي زمين را در هنكامه ي سرما نيرو مي بخشيدند ، با حماسه سرايي هاي خود جنگ فريدون و ضحاك را بار سرايي و باز نمايي ميكردند .

جهان را به «داد» مي خواستند و «بيداد» را مينكوهيدند و زنان را به بايكوبي و دست افشاني ، زايش و زايندكي مادر كيتي را ياري مي رساندند و به بانك بلند ،در دشت ها و كوهساران ،خداوند و ميهن را آواز ميداند كه:

ايران كرامي و خداوند بزرگ ، سباسكزارتان هستيم براي سالي بربار و بر باران ، زمين هيت شادمان، مردمانت بر زور و برخرد ، كشتزارها و باغستان ها و شارستان هايت ابادان، زنانت سرشار از زايندكي و شايستكي ،رودهايت بر آب ،آيمانت بر باران و خورشيد ايران زمين هميشه تابان ، كودكانت سرشار از اميد و آينده اي روشن و كشور  تهي از دروغ و دشمن باد.

سيمرغ با جنين آرزويي و با زيبا ترين درودها در شهر بابل بال مي كسترد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:24  توسط اشکان  | 

شیرزنان2

 

click on this banner for enter

با عرض سلام خدمت دوستان :

در پست قبلي با قسمتي از زنان باستاني ايراني اشنا شديم و در اين پست من مي خواهم پرده ي ديگري از تاريخ با عظنت ايران رو براتون كنار بكشم . قابل توجه دوستان عزيز باشه كه من اين پست و پست قبلي رو از ايميلهاي يك ياهو گروپ براتون فرستادم كه به نام marshal-modern شناخته ميشه كه براي دريافتشون بايد در اين گروه عضو بشيد و من در فرصت ديگر لينك عضويتشو براتون ميذارم

حالا بريم سر اصل مطلب:

احترام به جايگاه زن در ايران باستان:

در دوران شاهنشاهي هخامنشي زناني بوده اند كه در چندين مورد بالاتر از مردان قرار داشته اند. نمونه بارز آن در كتيبه هاي پرسپوليس و تخت جمشيد به ثبت رسيده است مانند دريا سالاري بانو آرتميز . به گفته پرفسور گيل اشتاين ، دكتر ديويد استروناخ ، پرفسور ريچاي فراي و پروفسور عليرضا شاپور شهبازي ( موسسه شرق شناسي شيكاگووموزه ايران باستان) داريوش بزرگ براي بنا نهادن كتخهاي پارسه از زنان به عنوان يكي از مهمترين نيروهاي كاري استفاده ميكرد به شكلي كه در چندين مورد كتيبه بدست امده نوشته شده است كه زني در اينجا مسؤول بيش از 100 نفر كارگر مرد بود و يا زني ديگر به دليل مهارت شغلي اش حقوقي معادل 3 مرد دريافت ميكرده يا در كتيبه اي ديگر امده زنان كارگر باردار در ساختن پارسه ( تخت جمشيد ) از حقوق شاهنشاهي براي استراحت و بارداري استفاده كردند.

سات اسپ يكي از خويشاوندان دربار شاهنشاهي هخامنشي بود كه به دليل تجاوز به دختر باكره اي در ايران محكوم به مرگ شد . سپس مادر وي نزد شاهنشاه رفت و شفاعت پسر را نمود. شاهنشاه ايران فرمان داد كه اگگر نمي خواهي او اعدام شود بايد دور افريقا را با كشتي بگردد و ماجراي انجا را به رشته تحرير در اورد ولي او از ترس بيابانهاي افريقا و سفرهاي دراز دريايي از سفر پرهيز كرد و به دروغ پس از مدتي وانمود كرد كه افريقا را كامل ديده است . ولي داستانهاي وي با ديد بزرگان ايران خيالي شناخته شد و در نهايت وي به جرم تجاوز به دوشيزه اي ايراني به دار اويخته شد.

 (ارمانهاي شهرياران ايران باستان- دلفانگ كنادت برگ 184)

 

پس از نشستن شاهنشاهپوراندخت بر اريكه پادشاهي امپراطوري ايران با مردمان تهيدست چنين سخن مي گويد:

اينك كه من بر تخت شاهنشاهي نشستم سوگند ياد مي كنم كه انجمن ها و گروههاي كشور را متلاشي نكنم و انان را ياري دهم. مردماني را كه از گنج ها و ثروتهاي ايران بهره اي نجستند را ياري دهم و سهم هر ايراني را به مساوات تقسيم كنم. مبادا كسي در سرزمينهاي ايران مستمند و تهي دست باشد كه من از اين كار اندوهناك ميشوم.

                                  ( فردوسي بزرگ)

نمونه اي ديگر در رابطه با زنان و مردان مي توان به اين گزارش سازمان ميراث فرهنگي ايران اشاره نمود. اين سازمان پس از كاوشهاي طولاني خود در شهر سوخته در سيستان ايران به صورت رسمي اعلام نمود كه چندين سال در اين شهر زنان پادشاه ايران و بر كشور ايران پادشاهي مي كرده اند.

 

همچنين شاهنشاهان ايران باستان زنان خود را احترام بسيار مي گذاشتند و در امور كشوري بسياري نقش داشتند. زن شاخنشاه بزرگ يا ملكه ايران همانند خود شاهنشاه تاج بر سر مي گذاشته است و رفتارش بايد گونه اي باشد كه سر مشق همه زنان كشور باشد.

ملكه بايد در جشنهاي نوروز، مهرگان، و سده زنان مختلف كشور را دعوت كند و از انان پذيرايي نمايد . كتيبه هاي بدست امده از نقش رستم و كعبه زرتشت حاكي از ان است كه ملكه ارشير داراي ارزش بسيار بوده است و الگوي كشورهاي منطقه نيز بوده است.

 

فردوسي بزرگ در ستايش از شير زنان ايران باستان چنين مي سرايد:

ندانست سهراب كه او دختر است

                                                سر موي او از در افسر است

شگفت امدش گفت از سپاه ايران

                                               چنين دختر آيد به اوردگاه

سواران جنگي به روز نبرد

                                               همانا به زير اندر ارند گرد            

زنانشان چنين اند ايران سران

                                              چگونه اند گردانجنگ اوران

 

ديدگاه دين درباره برابري زن و مرد :

اي پورجيست اي جوانترين دختر زرتشت از خاندان هچتاسپ. من كه پدر تو هستم (زرتشت) جاماسب را كه ياور دين مزديسنا است از روي راستي و منش پاك براي همسري تو بر گزيده ام. اينك برو و با خرد و شعورات مشورت كن و در صورت پسنديدن ان با عشق در انجام اين وظيفه مقدس كوشش كن .

(يسنا-53 بند 3)

چه مرد باشد و چه زن هركس كه مرا اي اهورامزدا از زندگاني ان چيز را كه تو بهترين ميشماري ارمغان دارد از پرتو منش نيك از پاداش راستي و شهرياري برخوردار خواهد گرداند.

(10-46)

چنين بودند ايرانيان كهن و امپراطوران بزرگ اسيا

دين باستاني و كيش كهن اريايي ، زنان را يكي از ارزشمندترين اقشار جامعه مي دانسته است بطوريكه در كتاب ديني دينكرد امده ايت زناني را كه تحصيلات و دوره هاي قضاوت ديده اند و در كار دادگستري مهارت دارند را بايستي به مردان ترجيح داد و انان را بر مسند دادگستري نشاند. به روشني از قاضي شدن زنان و اجراي عدالت توسط انان طرفداري مي كرده اند.

(دينكرد __ جلد15__كتاب8__ قسمت21)

 

كاري كه امروزه در قرن 20 در بسياري از كشورهاي جهان اجرا ميشود و انان اين عمل را مايه مباهات و تمدن خود مي دانند. درحال كه دهها قرن 1پيش از اين ايرانبان كهن به چنين مقامي رسيده بوده اند.

 

يكي از ازادي هاي اجتماعي زنان كسب مقام روحانيت بوده است و زنان مي توانستند با ذكر شرايطي خاص به مقام مقدس (زاواتا) برسند و يا به مقام مدير تشريفاتي جشنهاي مذهبي و تشريفات هاي كشوري و ديني برسند.

(دينكرد جلد15 كتاب 8 قسنت 21)

 

منابع:

دانشنامه مزدسنا: دكتر جهانگير اوشيدري

نامهاي ايراني: استاد مهربان پور پارسي

ائين شهرياران ايران باستان: دلفگانگ گنادت

زن در ايران باستان : دكتر فرخ رو پارسي- دكتر هماي اهي- دكترملكه طالقاني

تمدن ساساني: ولاديمير گريگوروچ لوكونين

سير تكاملي تعليم و تربيت در ايران باستان: دكتر ماشا الله بيژن

 

خب چند خطي هم خودم بنويسم:

واقعا شما براي يك لحظه در باره نوشته هاي بالا فكر كنين واقعا باعث خجالت ما ست كه داراي همچين تمدني باشيم ولي اينقدر از تكنولوژي عقب باشيم . من مطمئن هستم خيلي از ماها كه اينقدر سنگ وطن پرستي رو به سينه مي زنيم محض رضاي دلمون هم شده يك بار نرفتيم درباره مراسم ايراني تحقيق كنيم . فقط 2تاشونو مي دونيم نوروز و چارشنبه سوري .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:15  توسط اشکان  | 

شیرزنان

 

با عرض سلام و تشكر از اين كه وقت عزيزتونو در اين وبلاگ مي گذزونيد و من اميد وارم كه لحظات خوبي رو براتون به وجود اورده باشم .نظرتونو به بخش جديدي از تاريخ پر فراز و نشيب ايران بزرگ جلب مي كنم . در اين بخش مي خوام براتون از زنهاي دلير و حادثه جوي ايراني در زمان اوج قدرت بگم .

در زماني كه اين انسانها از نثار جون خودشون در كنار مردها دريغ نمي كردند و در كنار مردها در ميدانهاي نبرد به پيكار مي پر داختند يا اين كه از نبوغ خود در كارهاي سخت و جانفرسايي مثل اداره كردن يك مملكت استفاده مي كردند و حالا:

 

يوتاب:

سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهي داريوش سوم بوده است. وي در نبرد با اسكندر گجستك همراه اريوبرزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است. او در كوهاي بختياري راه را بر اسكندر بست ولي يك ايراني خائن راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگري به ايران هجوم اورد. از او به عنوان شاه ايروپاتان (اذربايجان) در سالهاي 20 قبل از ميلاد تا 20 بعد از ميلادنيز ياد شده است . با اين همه هم اريوبرزن و هم هم يوتاب در راه وطن كشته شدند و نامي جاويد از خود بر جاي گذاشتند.

 

ارتميز (ارتميس)

نخستين و تنها زن دريا سالار جهان  تا به امروز او به سال 780 پيش از ميلاد به مقام دريا سالاري ارتش شاهنشاهي خشايارشا رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت مي كرد . تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي برجستگي و متانت سر اود همه زنان ان روزگارناميده اند.

 

اتوسا

ملكه بيش از 28 كشور اسيايي درزمان امپراطوري داريوش بزرگ. هردوت پدر تاريخ از وي به نام شهبانو ي داريوش بزرگ ياد كرده است و اتوسا را چندين بار در لشگركشيهاي داريوش بزرگ ياور فكري و روحي او دانسته است. چندين نبرد و لشگركشي مهم تاريخي به گفته هدردوت به فرمان ملكه اتوسا صورت گرفته است.

 

ارتادخت

وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني . به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روسي خاورشناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراطوري پارتيان را رونق بخشيد.

 

ازرميدخت

شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خسروپرويز بود كه پس از "گشتاسب بنده" بر چندين كشور اسيايي پادشاهي كرد. ازرميدخت سي و دومين پادشاه ساساني بود . واژه اين نام به چم (معني) پير نشدني و هميشه جوان است.

 

اذراناهيد

ملكه ي ملكه هاي امپراطوري ايران در زمان شاهنشاهي شاپور يكم بنيانگذار سلسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقدامات دولتي او در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايش كرده است.

(كتاب ساساني برگ 252)

 

پرين

بانوي دانشمند ايراني. او دختر كيقباد بود كه در سال 924 يزگردي هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و كنار ممالك اريايي گرد اوري نمود و يكبار كامل انرا نوشت و نامش در تاريخ ايران براي هميشه ثبت گرديده است از او چند كتاب ديگر گزارش شده است كه به احتمال زياد در اتش سوزي هاي سپاه اسلام از ميان رفته است.

(كتاب فرزانگان ايران برگ 11)

 

زربانو

سردار جنگجوي ايراني . دختر رستم و خواهر بانو گشنسب . او در سوار كاري زبده بوده است و در نبردها دلاوري هاي بسيار از خود نشان داده است. تاريخ نام او را جنگجويي كه ازاد كننده زال، اذربرزين و تخوار از زندان بوده است ثبت كرد.

(كتاب زن ايراني برگ 194)

 

فرخ رو

نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريخ ايران ثبت شده است. وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراطوري ايران رسيد.

 

كاساندان

پس از شاهنشاه ايران كورش بزرگ او نخستين شخصيت قدرتمند كشور ايران بوده است. كاساندان تحت نام ملكه 28 كشور اسيايي در كنار همسرش كورش بزرگ پادشاهي مي كرده است. مورخين يوناني و گزنفون از وي با نيكي و بزرگمنشي ياد كرده اند.

 

گرد افرين

يكي ديگر از پهلوانان زن سرزمين ايران . تاريخ از او به عنوان دختر گژدهم ياد ميكند كه با لباسي مردانه با سهراب زور ازمايي كرد. فردوسي بزرگ از او به نام زن جنگجو و دلير از سر زمين پاكان ياد ميكند

 

ارياتس

يكي از سرداران مبارز هخامنشي ايران در سالهاي پيش از ميلاد . مورخين يوناني در چند جا نامي كوتاه از وي به ميان اورده اند

 

گرديه

بانوي جنگجوي ايراني . او خواهر بهرام چوبينه بود . فردوسي بزرگ از او به عنوان همسر خسرو پرويز ياد كرده  كه در چندين نبرد در كنار شاهنشاه قرار داشته استو دلاوري بسياري از خود نشان داده است.

(شاهنامه فردوسي)

 

پوراندخت

شاهنشاه ايران در زمتن ساساني . و زني بود كه بر بيش از 10 كشور اسيايي پادشاهي ميكرد. او پس از اردشير شيرويه به عنوان بيست و پنجمين پادشاه ساساني بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست و فرمانروايي نمود.

 

شيرين

شاهزاده ارمنستان كه يكي از شهرهاي ايران بود و شاه ارمنستان زير نظر شاهنشاه ايران قرار داست. خسروپرويز و شيرين حمايه اي از خود ساختند كه هميشه درتاريخ ماندگار ماند. شيرين از خوسرو 4 فرزند به نامهاي نستور، شهريار،فرود و مردانشه بدنيا اورد كه هر چهار فرزند وي در زندان كشته شدند . پس او سر بر بالين جسد بي جان خسرو نهاد و با خوردن زهري عشقش به خسرو را جاودانه ساخت و هر دو جان باختند.

 

بانو گشناسب

دختر ديگر رستم خواهر زر بانوي دلير . نام بانو گشناسب جنگجو در برزونامه و بهمن نامه بسيار امده ايت . يكي از مشهورترين حكتيت هاي او نبرد سه گانه فرامرز ، رستم و بانو گشناسب است. او منظومه اي نيز به نام خود دارد كه هم اكنون نسخه اي از ان در كتاب خانه ملي پاريس و در كتاب خانه ملي بريتانيا موجود است.

 

هلاله

پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي بندهش(391 يشتها-274يشتها) در زمان كيانيان بر اريكه شانشاهي ايران نشست . از او به عنوتن هفتمين پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را هماي چهره ازاد و هماي و همون  نيز گهته اند. او مادر داراب بوده و پس از و "وهمون سپندداتان" بر تخت شاهنشاهي نشست. وي با زيبايي تمام سي يال پادشاه ايران بود و هيچ گزارشي مبني بر بد كردار بودن وي و ثبت قوانين اشتباه و ظالمانه به ثبت نرسيدا است.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:0  توسط اشکان  | 

گفتم...گفتی

 

گفتم بمون با من بمون گفتم مي مونم

گفتي با دل تنگي بخون گفتم مي خونم

گفتم كه مست و عاشقم ديونه تو.. هر شب خرابم گوشه مي خونه تو

گفتي ببندم عهد با ياد تو بستم . تاج غرورم رو زير پات شكستم

گفتي كه بايد عاشق و ديوونه باشم .. چون ساعتي در شب مي خونه باشم

گفتي كه بايد خاطرم شرط تو باشد.داغ خياله خسته ام خط تو با شه

گفتي كه بر ياس تنت پيرهن بدوزم چون شاپرك با شم كه از عطرت بسوزم

گفتي كه دستم رو بگير گفتم مي گيرم .گفتي كه از عشقم بمير گفتم مي ميرم

گفتم و گريه كردم پاي تو ساختم اين دله سر به راه رو اسون به تو باختم

گفتي بمون با من بمون گفتم مي مونم..گفتي با دل تنگي بخون گفتم مي خونم

چرا با اين كه مي دونم خطا كرده هنوز دل گرم اميدم كه بر گرده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:0  توسط اشکان  | 

جغرافيا 4

  

جغرافياي طبيعي فلات ايران(4)

دريا ها و درياچه ها

درياچه هاي ايران قدين عبارت بوده است از:رياچه اروميه،درياچه وان،درياي خزر و بلاخره مي توان از خليج فارس مي توان به عنوان درياي ان روزگار نام برد.

راهها

1.  راهي كه بين النهرين را به فلات ايران متصل مي ساخت: اين راه از بابل اغاز مي شده و پس از گذشتن از محل هايي كه در نزديكي بغداد كنوني واقع بوده و بعد به سلوكيه مرسوم شد، جهت والي دياله را در پيش گرفته به ارتي ميتا واقع در قزل رباط كنوني مي رسيد و سپس به شالا منتهي مي گشت كه كرسي حلوان واقع در كوهاي كردستان و نزديك كركوك بود، و از اينجا صعود به فلات ايران اغاز مي گرديد.

راه مزبور پس از كوهاي زاگرس و كامبادن(Kambaden يا كرمانشاه امروزي)وارد كرخه مي شد و پس از عبور از كنكاور(Kangobar) به اكباتانا(همدان)منتهي مي گرديد. همدان نيز خود بوسيله راهاي مختلف ،با شوش و شهر هاي ديگر ارتباط مي يافت .در زمان هخامنشيان اين شاهراه از سارد به اكباتان، از انجا به ري و ار جنوب البرز به باختر يا بلخ مي رفت.

2.  راههايي كه فلات ايران را به هند مي پيوست: يكي از ان راهها راهي است كه از وادي كابل شروع شده از كوههاي سليمان مي گذرد و به پيشاور (محل عبور رود سند) مي رسد.براي رسيدن به هند راه كوتاهتري نيز وجود داشت كه از تنگه خيبر مي گذشت، و اين همان راهي است كه فاتحاني چون اسكندر و نادر عبور كرده اند.

3.  راهي كه افغانستان را به وادي امويه (جيحون) مربوط مي ساخت:اين راه از باميان و بلخ اغاز مي شد ،كوههاي هندوكه را مي بريد و به وادي جيحون مي پيوست.

4.    راهي كه ايران را به چين مربوط مي ساخت و به جاده ابريشم معروف بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:33  توسط اشکان  |